در احوالات حضرت زهرا (س) 5803

در احوالات حضرت زهرا (س)

 

مدینه مشرقُ الاَنوارِ اسلام

به چاه مغرب است و شیونِ شام

 

شریعت را غروبِ آفتاب است

دل آرای نبوّت در نقاب است

 

فروغِ مِهرِ کانونِ الهی

فروکش می کند خواهی نخواهی

 

ز یکسو داغِ فقدانِ پیمبر

ز یکسو رحلتِ زهرای اطهر

 

جلا و رونق از اسلام برده

چراغِ رونقِ  اسلام مُرده

 

غبارِ غم  فرو پوشیده آفاق

علی آیینه ای متروک بر طاق

 

قلوبِ شیعیان صدرِ اسلام

فرو پیچیده در آلام و اَسقام

 

کدامین است بر بامِ خلافت

فریبی سخت خورده از خرافت

 

بدین سان چندسالی هم بسر شد

کنون بنگر که از بد هم بتر شد

 

خلافت را محلّل رفته از سر

عُمر دارد عروسِ مُلک در بر

 

علی با آن جلالت دل شکسته

به کنجِ خانهء عزلت نشسته

 

محبّان طاقتِ دیدن ندارند

قدم از حلقه بیرون می گذارند

 

بلال ، آن بلبلِ اسلام رفته

به شامات اندرون سُکنی' گرفته

 

بلالی که  بلند از وی اذان بود

بلند ، آوازهء اسلام از آن بود

 

اذانِ وی ستونِ سنگی از  پی

قوامِ مسجد  پیغمبر از وی

 

غلامی بود از  پیغمبر  آزاد

ولی از  بندگانِ خاندان زاد

 

همیشه بلبلِ باغِ رسالت

حکایت در حکایت وجد و حالت

 

نوای او نویدِ یار دادی

به  عاشق  وعدهء دیدار دادی

 

مسلمان تا اذانِ وی شنیده

به چشمِ خود رسول الله دیده

 

پس از او با اذان  هم  آیتی نیست

صدایی هست و روحانیّتی  نیست

 

عمومِ شیعیان ، افسرده حالت

خصوصا" نو گلِ  باغِ رسالت

 

حسین آن لالهء باغِ خدایی

به دل حس می کند داغِ جدایی

 

به میزانی که  رشدش می کند زی

به حِرمان  عظیمی می برد پی

 

خدایا این محمّد جدّ ما بود

به سیل هر بلایی سدّ ما بود

 

به دوشم تا به منبر می کشانده

به  محرابم به زانو می نشانده

 

گلوگاهِ مرا  بس بوسه داده

زبانش در دهانم می نهاده

 

چرا پس رفت و جان ما بفرسود

نه آخر رحمة للعالمین بود

 

دلم از مادرم زهرا گرفته

چه زودم سایه از سر واگرفته

 

چه دُرّ و  گوهری از کف نهادیم

چه ماه و اختری از دست دادیم

 

چه خورشیدِ جهانتابی که دیدیم

به بیداری عجب خوابی که دیدیم

 

به دل یاد آیدش هر دم به الهام

از آن فرّ  و فروغِ صدرِ اسلام

 

از آن جمعیّت و جاه و جلالت

از آن صدق و صفا و عزّ و حرمت

 

دلش از داغِ غم خون است انگار

که غمگین است بر آیینه زنگار

 

جمالِ احمدش در جلوه چون خواب

گهی در منبر و گاهی به محراب

 

به گوشِ جان چو گلبانگِ شباهنگ

صدای جبرئیلش می زند زنگ

 

بلالش یاد می آید خدا را

نه کودک دوست می دارد صدا را

 

خدایا پس بلالِ ما کجا رفت؟

اگر زنده است چون بی یاد ما رفت؟

 

بلال آنشب به خوابِ مِهر کیشان

پیمبر دید با حالی پریشان

 

بلال از خاندان کردی جدایی؟

ندیدم از حبیبان بی وفایی

 

بلال آخر دل مؤمن نه سنگ است

حسینِ من دلش بهرِ تو تنگ است

 

بلال این خواب دید و جست از خواب

زتابِ شوق و خجلت آتش و آب

 

نیارست از جگر با کس غمی گفت

همین با اهلِ خود من رفتمی گفت

 

به  جمّازی  پرید و روز و شب تاخت

چو کشتی تا به مقصد لنگر انداخت

 

خودی انداخت بر  قبرِ پیمبر

به اشکی تلخ کرد آن خاک را تر

 

به عهدِ دین و پیمان الهی

همی کرد از پیمبر عذرخواهی

 

وز آنجا بهرِ دیدار عزیزان

به بابُ البِیت آمد اشکریزان

 

در بابُ النّجاتی دید بسته

بر او گَردِ غم و غربت نشسته

 

نشست آن خاکِ در چون مُشک بویید

دمی با پشتِ خم چون چنگ مویید

 

از آن خاکی که با اشکش همی شُست

نشانِ پای پیغمبر همی جست

 

به جای حلقه بر در سر بکوبید

به مژگان گَرد و خاکِ در بروبید

 

در آمد فضّه ، خود گویی خبر داشت

بلال است ای خدا آواز بر داشت

 

بلالی که عزیزِ روزگار است

عزیزی کز پیمبر یادگار است

 

پیمبر زادگان بیرون دویدند

غلامِ  پیرِ خود در بر کشدند

 

زبان از بندِ خجلت لالش آمد

چو مولا خود به استقبالش آمد

 

غزالانِ حرم کردند ذوقی

به مژگانها درخشید اشکِ شوقی

 

بلال از سوز و رقّت گریه سر داد

به گریه شرحِ خوابِ خویش در داد

 

نه تنها آلِ عصمت زار بگریست

که با سازش در و دیوار بگریست

 

کشید آنگه عزیزِ دل در آغوش

به اشکش شست کاکل تا بناگوش

 

حسینم واحسینم واحسینم

بگلزارِ رسالت  زیب و زینم

 

غلامت را بجز یادِ شما نیست

جز این آئینه در آیینِ ما نیست

 

به دل آئینه می بندم  شما را

در این آئینه می بینم خدا را

 

دمی حزنِ تو را دنیا نیارزد

تو گر محزون شوی دنیا بلرزد

 

گر از شوقِ اذان من شدی شاد

مرا از آتشِ دوزخ کن آزاد

 

گرفتش دست و آنگه از سر جِدّ

برآمد روی پشتِ بامِ مسجد

 

صدای آشنا را باز سر داد

به مشتاقان ندای عشق در داد

 

صدایی کش صفای سلسبیل است

به گوشِ جان صدای جبرئیل است

 

به صوتی یادگاری از پیمبر

اذان سرکرده گفت الله اکبر

 

شهادت می دهم اوّل خدا را

خدای انبیا و اولیا را

 

پس آنگه مهبطِ روح الامین را

محمّد رحمةللعالمین را

 

دلِ شهری به این صوتِ دل آویز

سراپا گوش گشت و گوش ها تیز

 

بلال است این اذان گوی پیمبر

پیمبر زنده  شد الله اکبر

 

ز هر سو آه و واویلاه برخاست

غریوِ یا رسول الله برخاست

 

خدا گفتند از ما در گذشته

به سوی ما پیمبر باز گشته

 

بر آمد شیون از هر بام و برزن

مدینه شد سراپا شور و شیون

 

سر و پای برهنه می دویدند

تو گویی صورِ محشر می دمیدند

 

به مسجد ریختند افتان و خیزان

همه شیون کنان و اشکریزان

 

کنارِ بام دیدند ایستاده است

حسین دستِ بلال پیر در دست

 

حسین اما به سیمای محمّد

کنارِ آسمان روحی  مجرّد

 

پیمبر کرد از بهر تسلّی

به سیمای حسینِ خود تجلّی

 

حسین از طلعتِ چون ماهتابی

فرو پاشیدشان بر آتش آبی

 

چنان کز آفتابِ جاودان تاب

به شب دل خوش کند گیتی به مهتاب

 

بلال آنگه حکایت باز می گفت

به مردم  شرحِ خوابِ ناز می گفت

 

فرو آمد کشیدندش در آغوش

غم دنیاشان از خاطر فراموش

 

دلِ شهری شد از دیدارِ یاران

به الطافِ حسینی نور باران

 

سرشکِ ذوقشان جاری ز مژگان

به دلها  موج می زد نورِ ایمان

 

حسین آری به لطفی هم چنین کرد

به هر حالی که بود احیای دین کرد

 

خدایا ما هم از آن دودمانیم

اگر وا مانده ایم از کاروانیم

 

شفیعِ ما حسین بن علی کن

به ما هم ماهِ غیبت منجلی کن

 

رهایی مان دِه از آلام و اَسقام

به ما نِه ، منّتِ احیای اسلام.

 

مرحوم استاد محمد حسین بهجت تبریزی

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

غزل 5576

مرغ پرشکسته

 

قطعه ازمرحوم استاد شهریار به  مرحوم کلامی تبریزی

 

آمدسلام دوست به سروقتم و مرا

ازبی دلی مجال جواب سلام نیست

 

سخت آن تنورطبع سخن پخته میکند

مارا به چنته جزسخنی سست و خام نیست

 

طبع(بدایعی)است که با لطف نظم او

جزدرصف بدایع سعدی نظام نیست

 

درنظم خوشه پرن آن انتظام نه

با سجع قمری چمن آن انسجام نیست

 

استادفن و ساعت و شعراست موسیقی

وین هرسه جز به سازطبیعت تمام نیست

 

ساعت چنان تراز که خورشید و ماه را

آنچا مقام عقربک صبح و شام نیست

 

نقشش حلال باد چه نقاش مو شکاف

کزکاکل قلم سرمویی حرام نیست

 

کلک هنربرآن خط فرمان نهاده سر

آری بخدمت تو قلم جزغلام نیست

 

من صائبی شدم که به تبریز آمده ست

افسوس هم زبان عزیزم همام نیست

 

ازدست داده ام به هوایت عنان شوق

تا چون کنم به توسن  بختی که رام نیست

 

طبعم عقاب کوه نشین است و خودمرا

چون جوجه مرغ رخصت یک پشت بام نیست

 

ما خود بدام بستهی اعصاب خسته ایم

مرغیم پرشکسته و حاجت به دام نیست

 

عمریست تا مقیم اقالیم عزلتیم

مارا هوای منصب و جاه و مقام نیست

 

جزصبرو سوختن نبودسهم عاشقان

عشق است بی شکنجه ای هجران تمام نیست

 

ای دل مقام قرب به هرکس نمی دهند

کافرمقیم روضه دارالسلام نیست

 

جاوید باد کام عزیزان به جام وصل

مارا به غیرزهرجدائی به جام نیست

 

انجام بد به عمر خوش آغاز میدهند

دیباچه ها همیشه به حسن الختام نیست

 

نسج قماش عمرعجب بی دوام بود

دردا که هیچ نقش جهان بردوام نیست

 

ازمن به نامه تو بسی نام میرود

اما نصیب قرعه دولت  به نام نیست

 

نام آوران نشانه تیرحوادثند

آنجا که ننگ و نام بود بخت و کام نیست

 

ما وزن شعرو قافیه بی قواره ایم

خوددرقصیده ای که به میل و مرام نیست

 

ازصرف جیب خانقهان خاصه خرجی است

دربارگاه مرشد ما بارعام نیست

 

بی مشتری است غرفه دردی کشان وقت

دیگربه کوی میکده آن ازدحام نیست

 

چون شد که نافه های ختن بو نمی کنند

گرخوددماغ ذوق و خرد را زکام نیست

 

این جنگ با خداست که روزی کند خدای

روزی که ذوالفقارعلی در نیام نیست

 

آری به زخم تیغ و سنان التیام هست

اما به زخم تیغ زبان التیام نیست

 

نامت (بدایعی)و (کلامی)تخلصت

مارا کدام هست که گویم کدام نیست

 

پیچیده به به شعرتو طومار(شهریار)

آری به لطف طبع (کلامی) کلام نیست

 

استاد شهریار

منبع کانال گنجینه گذشتگان

ماه محرم 5060

ماه محرم

 

مُحرّم آمد و آفاق مات و محزون شد

غبار محنت اين خاكدان بگردون شد

 

به جامه هاى سيه كودكان كو ديدم

دلم بياد اسيران كربلا خون شد

 

بياد تشنه لبان كنار نهر فرات

كنار چشم من از گريه رود كارون شد

 

به خاندان رسالت ببين چه ظلمى كرد

فلك ، كه زينب كُبرا ز پرده بيرون شد

 

چو بر حسين بگريى بحشر خندانى

هر آن دو ديده كه نگريست سخت مغبون شد

 

چه آتشى است كه مى جوشد اشكها، گوئى

كه چشمها همه كارون و سينه كانون شد

 

چه نوحه داشت سرِ نعش نوجوان حسين

هزار حيف كه ليلا ز غُصّه مجنون شد

 

به سوز و ساز رباب شكسته دل پُرسم

كه شير خواره ، بخون غرقه از چه قانون شد

 

سرو برى كه رسول خُداش ميبوسيد

بزير سُمّ ستوران خداى من چون شد

 

چه عالمى است كه از بهر مهلت يكشب

شبيه شير خدا نزد روبهى دون شد

 

گرفت مهلت و برگشت رو بخيمه شاه

به خاكبوسى آن خرگه هُمايون شد

 

امام گفت : خدا يار تو كه امشب نيز

توان به راز و نياز خداى بيچون شد

 

سپس برادر با جان برابر از برشاه

برفتن سوى شطّ فرات ماءذون شد

 

نخورد آب كه لب تشنه بايدم جان داد

بدوش ، مشگ پر آب از شريعه بيرون شد

 

ببازوان قلم ، مشگ آب بر دندان

شهيد گشت و سموات محو و مفتون شد

 

فداى همّت و مهر و وفاى تو عبّاس

كه قدّ هر الفى پيش قامتت نون شد

 

حَماسه ايست حسين از حماسه ها مافوق

هر آن حماسه كه دروى رسيد مادون شد

 

بعصرِ فردا آتش زدند شان بخيام

چنانكه شعله آتش بچرخ وارون شد

 

به خيمه هاى امامت چنان زدند آتش

كه آهوان حرم سر بدشت و هامون شد

 

رسيد نوبت زينب كه شيرزاد على است

جهان بحيرت از اين سر بُلند خاتون شد

 

بدوش ، پرچمِ آتش گرفته اسلام

بقصر ابن زياد و يزيد ملعون شد

 

چنان بكوفت به تبليغ دستگاه يزيد

كه خود يزيد چو مار فسرده افسون شد

 

حسين ، عائله با خود نبرده بى تدبير

كه غرق حكمت او فكرت فلاطون شد

 

يزيد جلوه كار حسين ميپوشيد

ز زينب است كه اين جلوه روز افزون شد

 

از اين مبارزه بشكفت خاندان على

چنانكه نسل پليد اُميّه موهون شد

 

سه سال بعد تنى زآنهمه سپاه يزيد

نبود زنده ، چنان آسمان دگرگون شد

 

بنى اُميّه و آن دستگاه فرعونى

همان فسانه فرعون و گنج قارون شد

 

ولى حسين ، علمدار عشق و آزادی

لقب گرفت و شهنشاه ربع مسكون شد

 

تو شاه دين چه جهادى براه دين كردى

كه مكّه هم بتو ماه مدينه مديون شد

 

خوشا بحال شما اى فدائيان حسين

كه دين بخون شماها رهين و مرهون شد

 

چو نيك مينگرى زنده اين شهيدانند

وگرنه هر بشرى زاد و مُرد و مدفون شد

 

يزيد، نخله اسلام ريشه كن مى خواست

حسين بود كه دين زنده تا باكنون شد

 

سفينه هاى نجاتند جمله معصومين

ولى سفينه او رشگ فلك مشحون شد

 

كنون مقابر اينها بُود زيارتگاه

كدام زنده بدين افتخار مقرون شد

 

تو «شهريار» بمضمون بُلند دار سخن

هر آن سخن كه جهانگير شد بمضمون شد 

 

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

ورود به ماه محرم 4980

داغ حضرت امام حسین (علیه السلام)

 

محرّم آمد و نو کرد درد و داغ حسين

گريست ابر خزان هم به باغ و راغ حسين

 

هزار و سيصد و اندي گذشت سال و هنوز

چو لاله بر دل خونين شيعه داغ حسين

 

به هر چمن که بتازد سموم باد خزان

زمانه ياد کند از خزانِ باغ حسين

 

هنوز ساقي عطشان کربلا گويي

کنار علقمه افتاده با اياغ حسين

 

اگر چراغ حسيني به خيمه شد خاموش

منوّر است مساجد به چلچراغ حسين

 

خدا به ناف خلدش دماغ جان پُر داشت

که بوي خون نکند رخنه در دماغ حسين

 

فراغ از دو جهان داشت با فروغ خداي

خداي را چه فروغي است در فراغ حسين

 

يزيد کو که ببيند به ناله قافله ها

گرفته از همه سوي جهان سراغ حسين

 

 استاد شهریار 

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

خانم زینب عزاسی 4979

خانم زینب عزاسی

 

محرم دیر ، خانیم زینب عزاسی

بیزی سسلر حسینین کربلاسی

 

یولی باغلی قالیب دشمن الینده

داها زوارینین یوق سس صداسی

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

چاغیر شاه نجف گلسین هرایه

جهادیله آچاق یول کربلایه

 

علی نین ذوالفقاری داده چاتسین

حسین قربانلاری گلسین منایه

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

جهاد میدانی دیر، ملت دایانسین

مسلمان خواب غفلتدن اویانسین

 

اوجالسین نعره الله اکبر

گرک کافر جهنم ایچره یانسین

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

گلیب غیرت گونی ، همت زمانی

اوجالداق باشدا آذربایجانی

 

گئده ک صدام کافرله جهاده

ییخاق بو بی مروت ائو ییخانی

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

حسین زواری نین قورتاردی صبری

قیراق بو قوردلاری ، کافتاری ، بیری

 

آچاق یول کربلایه ، کاظمینه

چکک آغوشه او شش گوشه قبری

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

گرک دین اولماسا ، دونیانی آتماق

شرف ،عزتلی بیر دونیا یاراتماق

 

سعادت دیر حسین قربانلاری تک

شهادتله لقاء اللهه چاتماق

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

مسلمان صف چکیب دعوایه گلسین

چاغیر عباسی تاسوعایه گلسین

 

قیزی زینب أوزی صاحب عزادیر

چاغیر زهرانی عاشورایه گلسین

 

بوگون کرب بلا ویران اولوب دیر

حسین أوز قانینا غلطان اولوب دیر

 

آنا ! اوغلون شهید اولدی مبارک

شهادتله سعید اولدی ، مبارک

 

امید جنتین تاپدین ، دا سندن

جهنم ناامید اولدی ، مبارک

 

بئله طوی کیم گؤروب دنیاده قاسم

طویی یاسه دؤنن شهزاده قاسم

 

 استاد شهریار 

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

غزل 4941

غزل

 

شنیدم آب به جنگ اندرون معاویه بست

به روی شاه ولایت چرا که بود خسی

 

علی به حمله گرفت آب و باز کرد سبیل

چرا که او کسِ هر بی کس است و دادرسی

 

سه بار دست به دست آمد آب و در هر بار

علی چنین هنری کرد و او چنان هوسی

 

فضول گفت که ارفاق تا به این حد بس

که بی حیایی دشمن ز حد گذشت بسی

 

جواب داد که ما جنگ بهرِ آن داریم

که نان و آب نبندد کسی به روی کسی

 

غلام همّت آن شهريارکون و مکان

که بی رضای إلاهی نمی زند نَفَسی

 

تو هم بیا و تماشای حقّ و باطل کن

ببین که در پی سیمرغ می جهد مگسی.

 

 استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

معراج حضرت رسول اکرم (ص) 4877

معراج حضرت رسول اکرم (صلی الله)

 

به میلیون سالها پرواز نوری آسمان پران

هنوزش کاروان کهکشانها در بدایت بود

 

ازل با خیل اشباح خروشان در ابد پویان

سواد لامکانش همچنان در بی نهایت بود

 

طلسمات زمان بود و مکان، پرپیچ و بی پایان

نه با چیزی بقا بود و نه با عمری کفایت بود

 

که ناگه یک دل بشکسته از این هر دو زندان جست

که معصوم خدایی بود و بی جرم و جنایت بود

 

به راه مسجدالاقصی گرفت از کاروانی آب

هنوزش قالب تن بود و محتاج سقایت بود

 

به مسجد قالبش روحی و عقلی و الهی شد

به معراجی بپیچید آنچه مبداء بود و غایت بود

 

فراز قبه کیهان اعظم چتر بال افشان

همان طاوس علیین قدوسی روایت بود

 

کتاب آفرینش پیش پای او ورق می خورد

مباحث در مباحث از شگفتی ها حکایت بود

 

نمایشنامه ها از سرنوشت نوری و ناری

که از سجین به علیین سماواتش سرایت بود

 

کنار سدره چون جبریل هادی باز ماند از وی

جمال کعبه خود چرخنده مشکوه هدایت بود

 

کشیده صف به صف حور و ملک از سدره تا طوبا

شکوه موکب آن خسرو خورشید رایت بود

 

به جوی سلسبیل و کوثر از شوق و شعف، رقصان

چه آبی کز صفا با ریزه سنگانش سعایت بود

 

ز سنگ کودکان طائفش پایی که پنداری

هنوزش صبر با شکر و جراحت با شکایت بود

 

به زخم پای خونینش، غم مرهم گذاری را

خدا سر تا به پا تشریف و تکریم و عنایت بود

 

به پای عرش سلطان السلاطین، داور اعظم

نبوت تاج بر سر دوش بر دوش وصایت بود

 

نگین خود بر انگشت وصایت دید و دقت کرد

همان دست یداللهی، علی شاه ولایت بود

 

همایون سایه ای دارد به سر چون تاج سلطانی

دلی کو از همای همت و عشقش حمایت بود

 

شبی گر بال بگشایی دعای مستجابی را

تو هم دریابی ای دل، کاین روایتها درایت بود

 

محمد ص از خط الواح عرشی دانشی اندوخت

که کانونهای عرفانش نهان در هر کنایت بود

 

همه با یاد امت بود و اینش معدلت، آری

کجا سلطان عادل با رعیت بی رعایت بود

 

به گاه بازگشت، از ارمغان لیله المعراج

به سیمای عفیفش نقش لبخند و رضایت بود

 

به دار ام هانی باز ناگه در فراشش بود

به حیرت کاین دل بشکسته هم یارب چه آیت بود

 

مرحوم استاد شهریار رحمت الله علیه

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

کشاکش حشر 4653

کشاکش حشر

 

سنین عمر به هفتاد میرسد ما را

خدای من که به فریاد میرسد ما را

 

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند

دگر چه فایده از یاد میرسد ما را

 

حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

 

اگر که دجله پر از قایق نجات شود

پس از خرابی بغداد میرسد ما را

 

به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

چه جای داد که بیداد میرسد ما را

 

تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

علی و آل به امداد میرسد ما را

 

 استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

در مدح حضرت محمد (ص) 4640

در مدح حضرت محمد (ص)

 

قوامِ عرشِ خدا بنگر از قیامِ محمّد

ببین که سر به کجا می کشد مقام محمد

 

به جز فرشته عرش آشیان وحی الهی

پرنده پر نتواند زدن به بام محمد

 

به کارنامه منشور آسمانی قرآن

که نقش مهر نبوت بود به نام محمد

 

سوار رفرف معراج درنوشت سماوات

سرود صف به صف قدسیان سلام محمد

 

درنوشت به فتح نون و واو

 

گسیخت هر چه زمان و گریخت هرچه مکان بود

که عرش و فرش به هم دوخت زیر گام محمد

 

اذان مسجد او زنگ کاروان قرون بین

خدای را چه نفوذیست در کلام محمد

 

خمار صبح قیامت ندارد این می نوشین

که جلوه ابدیت بود به جام محمد

 

به شاهراه هدایت گشود ، باب شفاعت

صلای خوان کرم بین و بار عام محمد

 

علی که کون و مکان غلام حلقه به گوشند

مگر نه فخرکنان گفت منم غلام محمد

 

بلی همان شه مردان و قرون اول اسلام

مگر نه شیر خدا گشته در کنام محمد

 

حریم حرمتش این بس که در شفاعت محشر

بمیرد آتش دوزخ به احترام محمد

 

گرت هوای بهشت است و حوض کوثر و طوبا

بیا به سایه ممدود مستدام محمد

 

سریر عزت عقبا ، حلال امت او باد

که بود راحت دنیای دون ، حرام محمد

 

اذان صبح عراقش صلای قتل علی بین

نوای زینب کبری نماز شام محمد

 

پیام پیک الهی چگونه بشنود آن قوم

که پنبه به گوش دل از پیام محمد

 

به رغم فتنه دجال کور باطن ما باش

که وحش و طیر شود رام ، با مرام محمد

 

هنوز جلوه نداده ست نور خود به تمامی

خدا به جلوه کند نور خود تمام محمد

 

قیام قائم آل محمد است و کشیده

به قهر صاعقه شمشیر انتقام محمد

 

به ذوالفقار علی دیدی استقامت اسلام؟

کنون به قامت قائم بین ، قوام محمد

 

به کام دل نرسد (شهریار) در دو جهان کس

مگر خدا دو جهان را کند به کام محمد.

 

مرحوم استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

در احوالات حضرت زهرا (س) 4543

در احوالات حضرت زهرا (س)

 

ماه آن شب خموش و سرگردان

روی صحرا و دشت می تابید

رنگ غم رنگ حزن پرور ماه

همه جا را نموده بود سپید

دانه دانه ستاره بر رخ چرخ

هم چون اشک یتیم می لرزید

خواب گسترده بود خاموشی

برجهان پرده ی فراموشی

 

مرغ شب آرمیده بود آرام

چشم ایام رفته بود به خواب

سایه نخل ها به چهره نور

از سیاهی کشیده بود حجاب

باد در جستجوی گمشده ای

چرخ می زد چو عاشقی بی تاب

غرق شهر مدینه سرتاسر

در سکوتی عمیق و رعب آور

 

می کشید انتظار خاک آن شب

مقدم تازه مهمانی را

می ربود از کف گران مردی

آسمان همسر جوانی را

آتش مرگ مادری می سوخت

دل اطفال خسته جانی را

مردم آرام لیک آهسته

نوحه گر چهار طفل دل خسته

 

بر سر دوش جسم بی جانی

حمل می شد به نقطه ای مرموز

همه خواهان به دل درازی شب

گرچه شب بود تلخ و طاقت سوز

تا مگر راز شب نگردد فاش

نبرد پی به راز شب دل روز

راز شب بود پیکر زهرا

که شب آغوش خاک گشتش جا

 

راز شب بود بانویی معصوم

که چون او مردی از زمانه نزاد

هیجده ساله بانویی پر شور

که سیاه کرد چهره بیداد

بانویی، که از سخن به محضرعام

ریخت آتش به جان استبداد

بانویی شیردل، دلیر و شجاع

 که نمود از حقوق خویش دفاع

 

گرچه زن بود  لیک مردانه

از قیام آتشی عظیم افروخت

شعله ای برکشید از ته دل

که سیاه خرمن ستم را سوخت 

درس احقاق حق و دفع ستم

به جهان و جهانیان آموخت

مردم خفته را زخواب انگیخت

آبروی ستمگران را ریخت

 

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

غزل 4464

غزل

 

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی

حیف باشد مه من کین همه از مهر جدایی

گفته بودی جگرم خون نکنی باز کجایی؟

من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

 

مدعی طعنه زند از غم عشق تو زیادم

وین نداند که من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه ی بلبل شیراز نرفته ست ز یادم:

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

 

تیر را قوت پرهیز نباشد ز نشانه

مرغ مسکین چه کند گر نرود از پی دانه؟

پای عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

ایکه گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجائیم در این بحر تفکر تو کجایی؟

 

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمر بیدوست ندامت شدو بادوست غرامت

سروجان و زر وجاهم همه گو رو به سلامت

عشق و درویشی و انگشت نمائی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی

 

هر شب هجر برآنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم تاسر زلف تو ببویم

گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

گرد گلزار رخ توست غبار خط ریحان

چون نگارین خط تهذیب به دیباچه ی قرآن

ای لبت آیت رحمت دهنت نقطه ی ایمان

 آن نه خال است و زنخدان و سر زلف پریشان

که دل اهل نظر برد که سری ست خدایی

 

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید به خلوت ننشیند

پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی

 

درد بیمار نپرسند به شهر تو طبیبان

کس در این شهر ندارد سر تیمار غریبان

نتوان گفت غم از بیم رقیبان به حبیبان

حلقه بر در نتوانم زدن از جور رقیبان

این توانم که بیایم سرکویت به گدایی

 

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان به رقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل بیگانه گذشتن

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

 

سعدی این گفت و شد از گفته ی خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی

 

نازم آن سر که چو زلف تو بپای تو بریزد

نازم آن پای که از کوی وفای تو نخیزد

(شهریار) آن نه که با لشگر عشق تو ستیزد

(سعدی)آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

چون بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی

 

مرحوم استاد شهریار تبریزی

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

چراغ شهر شام 3668

چراغ شهر شام

 

این قبر غریب هم در این گوشه شام

یارب بچه قرب حق گرفته است مقام

 

او کودک خردی  از حسین ابن علیست

دردانه رقیه دخت ان شاه ولیست

 

مرواری گنجینه ال اللهی ست

کز ماه حریم حرمتش تا ماهی ست

 

دریست یتیم از صدف ال رسول

دردانه یکدانه زهرای بتول

 

او نقطه حساس عزاداران است

اشکی که باین رثا رسد باران است

 

در منبر اسلام کزو نام برند

نامی هم از این خرابه شام برند

 

بسر نیزه سر بریده شاه شهید

تا دید روان پاکش از تن بپرید

 

امروز همان خرابه شام ببین

با این همه شوکت و شکوه و تمکین

 

شاهان بشکستگی بیایند انجا

رخساره به خاک در بسایند انجا

 

انان که بملک خود وزیر و شاهند

انجا ست که حاجت از خدا میخواهند

 

اما عجبا که خود بپا تخت یزید

خشتی ندهد نشان از ان دیو پلید

 

ان قبر که امروز چراغ شام است

با چشم خرد حقیقت اسلام است

 

مرحوم استاد شهریار

منبع کانال گنجینه گذشتگان

حضرت علی (ع) و دنیا 3303

حضرت امام علی (ع) و دنیا

 

علی به باغ فدک بیل زارعان بر دوش

چنان که چوب شبانان عصاست با موسی

 

هوا تفیده، دهن روزه، کار مرد افکن

ولی چه حملهء بی جا به کوه پا برجا

 

عرق به طرف جبین شِدِّه های مروارید

که موج ریخته باشد به ساحل دریا

 

فتاد ناگهش از پیش دیده، پرده غیب

به چشم باز فرو رفت در دل رویا

 

چه دید؟ فتنه فتّانه ای است شهر آشوب

شکسته طَرفِ نقاب و گسسته بند قبا

 

به شیوه چون قلم سحر سامری فتنه

به غمزه چون غزل قیس عامری غوغا

 

به بِنتِ عامِرِه ماند که در بلاد عرب

ستاره ای است درخشان و شاهدی یکتا

 

ولی چو شعله که از خشک و تر نیندیشد

سَلیطه ای است، کجا پرده و کجا پروا؟!…

 

کمانه بسته چو تیر شهاب می آید

که موج سر همه کوبد به سینهء خارا

 

علی جوان یلی بود، نو خط و نورس

ولی کجا سگ نفس و حریم شیر خدا

 

رسید در حرم حرمت و عفاف علی

به عشوه کرد سلامی و گفت: من دنیا

 

مرا به عقد خود آور که من برای علی

برات عزتم از بارگاه عَزّ و عَلا

 

قبول صیغه عقد و کلید گنج اَلست

نهفته زیر زبانت، یکی بگوی بَلی'

 

بیا معامله کن بیل دست مزدوران

به من ده و بستان تاج و تخت استغنا

 

کلید هر چه خزانه است با تو خواهم داد

جهیز من، شجرالخلد جنت الماوی

 

علی مخاطره ها دیده، جنگها کرده

ولی جه بود که اینجا عظیم یافت بلا

 

چه رخنه بود به ارکان دین که در ملکوت

فرشتگان همه برداشتند دست دعا

 

جهاد اکبر سردار دین و تقوی بود

در این مخاطره لرزید عرش و فرش و سما

 

علی سفینه دل سخت در تلاطم دید

ولی سکینه غیبی رسید و گفت بپا

 

بلی سفینه نوح و نجات امت بود

که بازیافت سکونت به عرشه اعلا

 

علی به چشم خدا خیره شد به دختر و یافت

چروک سیرت زشتش به صورت زیبا

 

ببین چه گفت که اِبقا به هیچ نکته نکرد

برو برو که تو با کس نمی کنی اِبقا

 

برو تو گُرْسِنه چشمان کور دل بِفْريب

که من به فضل خدا سیرم از جهان شما

 

من از جهان شما جمله . قانعم به کفاف

بدان قدر که رضا داده کارگاه قضا

 

من از جهان به همین قوت قانعم آری

کجا رسد همه دنیا به یک تن تنها؟!…

 

از این گذشته، جهان، خوان لاشخواران است

به میهمانی کرکس نمی رود عنقا

 

من از جهان تو یک گوشه خواهم و آن هم

پی مبادله با زاد و توشهء عقبا

 

گرفتم آن که جهان را همه به من دادی

مگر نه سیر و مسیر جهان بود به فنا

 

چگونه کام علی را روا توانی ساخت؟!

جهان نساخته هیچ آفریده کامروا

 

کدام عهد تو بستی که باز نشکستی؟!

کدام عاشق بی دل که از تو دید وفا؟!

 

مگر نه پادشهان را و پهلوانان را

به زیر خاک و گِل و تخته و سنگ، دادی جا؟

 

مگر نه خاتم پیغمبران محمد ص مُرد؟!

که بود سر گُل اولاد آدم و حوا

 

دهان گرگ اجل را کجا توانی بست؟!

مگر ندوخته چشمِ حریص، گور به ما؟!

 

هوای آتش شوقم به عالم دگر است

به آب و خاک خسیسان چه جای نشو و نما

 

چنین رِباط سِپَنجی کجا سزای من است؟

سرای سرمدیم دِه، که آن مراست سزا

 

بدین جهان فنا می توان تجارت کرد

تجارتی که بُوَد سودِ آن، جهان بقا

 

مگر کنند به اسعار آخرت تبدیل

وگرنه نقد جهان قصه بود و باد و هوا

 

برو به دور، که دنیا به پیش چشم علی

همه کتیبهء عبرت، خوش است و دور نما

 

حریف باخته، تا رفت دُوْرِ خود پیچید

فتاد پرده اش از روی کید و مکر و ریا

 

عوارض از بزک و زرق و برقها همه ریخت

حقایق آن چه که در پرده بود شد پیدا

 

خدا به دور! چه عفریت بد هیولایی

عجوز و عاریتی جمله بر تنش اعضا

 

چنان که گیسو و پستان و چشم مصنوعی است

جمال پیرزنکهای هرزهء حالا

 

مظاهر حق و باطل جدا شدند از هم

خدا گشاده جبین بود و اهرمن رسوا

 

دوباره بیل علی شد بلند و می دانی؟

به گوش دیو چه گفت با زبان صدا

 

برو به کار خود ای دون که در دیار علی

به عالمی نفروشند مویی از زهرا

 

 استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

زبانحال امام حسین (ع) به حضرت علی اصغر (ع) 2882

زبانحال امام حسین (علیه السلام)

به حضرت علی اصغر (علیه السلام)

 

گشودی چشم ، در چشم من و رفتی بخواب اصغر

خداحافظ خداحافظ بخواب اصغر بخواب اصغر

 

بدست خود به قاتل دادمت هستم خجل

اما ز تاب تشنگی آسوده ای از التهاب اصغر

 

بشب تا مادرت گیرد ببر قنداقه خالیت

بگریند اختران شب ها به لالای رباب اصغر

 

کبوتر گو به نسوان مدینه با پسر خونین

خبر کن آنچه بو بردند از وای غراب اصغر

 

تو با رنگ پریده غرق خون دنیا بمن تاریک

کجا دیدی شب آمیزد شفق با ماهتاب اصغر

 

برو سیراب شو از جام جدت ساقی کوثر

که دنیا و سرآبش را ندیدی جز سراب اصغر

 

گلوی تشنه بشکافته بنمای با زهرا

بگو کز زهر پیکانها بما دادند آب اصغر

 

الا ای غنچه ی نشکفته پژمرده بهارت کو؟

چه در رفتن بتاراج خزان کردی شتاب اصغر

 

خراب از قتل ما شد خانه دین مسلمانان

که بعد از خانه دین هم جهان بادا خراب اصغر

 

عمو سقای عاشورا خجالت دارد از رویت

که بی دست از سرزین شد نگون پادر رکاب اصغر

 

بچشم شیعیانت اشگ حسرت یادگار تست

بلی در شیشه ماند یادگار ازگل، گلاب اصغر

 

الا ای لاله خونین چه داغی آتشین داری

جگرها میکنی تا دامن محشر کباب اصغر

 

توآن ذبح عظیمستی که قرآن شد بدو ناطق

الا ای طلعت تأویل آیات کتاب اصغر

 

خدا چون پرسد از حق رسول و آل در محشر

نمیدانم چه خواهد داد؟ این امت جواب اصغر

 

زیارت خواهد و فیض شفاعت شهریار از تو

دعای شیعیان کن از شفاعت مستجاب اصغر

 

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

در مدح  امیرالمومنین حضرت علی ابن ابیطالب (ع) 2564

علی انسان کامل

 

یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی،

بـابـی انـت و امـّی

گوئیا هیچ نه همّی به دلم بوده نه غمّی،

بِـاَبـی اَنـتَ و اُمّـی

 

تو که از مرگ و حیات این همه فخری و مبـاهات،

علی ای قبله حاجات

گوئی آن دزد شقی، تیغ نیالوده به سَمّــی،

بـابـی انـت و امّـی

 

گوئی آن فاجعه دشت بـلا هیچ نبودست،

در این غم نگشوده است

سینهء هیچ شهیـدی نخراشیـده به سُمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

حق اگر جلوهء با وجه اتـم کرده در انسان،

کان نه سهل است و نه آسان

بخود حق کـه تـو آن جـلوهء با وجه اَتمـّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

منکر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل،

کر و کور است و عزازیل

با کـر و کـور چه عید و چه غدیری و چه خُمّی،

بـابـی انـت و امـّی

 

در تولّا هم اگر سهو ولایت، چه سفاهت؟

اُف بر این شَمّ فقاهت

بی ولای علی و آل چه فقهی و چه شَمّی،

بـابـی انـت و امـّی

 

آدمی، جامع جمعیت و مـوجود اتم است،

گر به معنای اعم است

تو بهین مظهر انسانِ بـه معنای اعمـی،

بـابـی انـت و امـّی

 

تو کم و کیف جهانی و به کمبود تو دنیا،

از ثـری تا بـه ثریا

شر و شور است و دگر هیچ، نه کیفی و نه کمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

چون بُوَد آدم کامل غرض از خلقت عالم،

پس بـه ذریّه آدم

جـز شمـا مهـد نبوت نبـود چیز مهمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم،

منکرت مستحق ذم

وز تو بیگانه نیرزد نه به مـدحی نه بذمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

بیتو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان،

شده بازیچه شیـطان

این چه بوزینه که سرها همه را بسته به دمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیـا،

همه طوفان همه دریا

چه کند با تو که چون صخره صمّا و اَصَمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

یا علی! خواهمت آن شعشعهء تیغ زر افشان،

هم بدو کفر سر افشان

بایدم این لمعان دید و ندانم به چه لِمّی،

بـابـی انـت و امّـی

 

استاد شهریار

در مدح  امیرالمومنین حضرت علی ابن ابیطالب (ع) 2553

در مدح حضرت علی  (علیه السلام)

 

مستمندم بسته زنجیر و زندان یا علی

دست گیر ای دستگیر مستمندان یا علی

 

بندی زندان روباهانم ای شیر خدا

می جوم زنجیر زندان را به دندان یا علی

 

آهن تفتیده ام کز کوره آرندم برون

تا بسانیدم میان پتک و سندان یا علی

 

دوستان گریان به گورستان و پیش چشمشان

دشمنان چون استخوان کله خندان یا علی

 

من نه ایوبم ولی صبرم به محنت بیش از اوست

من نه یوسف لیک زندانم دو چندان یا علی

 

دردمندی روسیاهم با شفاعت مستحق

ای درت دارالشفای دردمندان یا علی

 

 استاد شهریار

تقریظی به کتاب الغدیر 2491

تقریظی به کتاب الغدیر

 

رستم زور آوران آن نه که در جنگ دیو

شاخ سر دشمنان به گاوسر کوبدا

 

بلکه جهان پهلوان اوست که از دست خصم

اسلحه برگیرد و به سَرْش در کوبدا

 

یا که به سرپنجه سخت از سرِ زین برکنان

کلّهء کُنداوران به یکدگر کوبدا

 

مؤلّف الغدیر فاتح فتح الفتوح

رآیت اسلام گو به عرش بر کوبدا

 

لا قلم الّا (امین) لا رقم الّا (غدیر)

تاجور است آنکه این سکّه به زر کوبدا

 

منطقش از (هل اتی') بازویش از (لافتی')

گو که علی پنجه بر کتف عمر کوبدا

 

شصت هزارش حدیث از خود سنّت، تو گو

شصت هزارش به سر تیغ و تبر کوبدا

 

خفتهء خواب قرون، خیز که با (الغدیر)

غلغلهء محشرت حلقه به در کوبدا

 

حجّت حق شد تمام از جهت اتّفاق

چند نفاقت درِ فتنه و شر کوبدا ؟!!!

 

کار وصی چون نبی، (امر الهی) بُوَد

شور در آن خلق را سر به سفر کوبدا

 

امر گر از خلق شد، شور در آن جایز است

(امر خدا) خلق را شور به سر کوبدا

 

مظهر تطهیر حق با چو منی گو یکی است؟

آهن سرد اینقَدَر کس به هدر کوبدا؟

 

خضر رها کرده و در پیِ آب بقا

ظلمتی کور دل کوه و کمر کوبدا

 

هر که به جنگ خدا تیغ کِشد شهریار

تن به زره خاید و سر به سپر کوبدا

 

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

غزل 2421

غزل

 

پیرم وگاهی دلم یادجوانی میکند

بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

 

همتم تامیرودسازغزل گیرد به دست

طاقتم اظهارعجزوناتوانی میکند

 

بلبلی درسینه مینالدهنوزم کاین چمن

باخزان هم آشتی وگل فشانی میکند

 

مابه داغ عشق بازیانشستیم وهنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

 

نای ماخاموش ولی این زهره ی شیطان هنوز

باهمان شور و نوا داردشبانی میکند

 

سالهاشد رفته دمسازم زدست اماهنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

 

باهمه نسیان توگویی کزپی آزارمن

خاطرم باخاطرات خود تبانی میکند

 

بی ثمرهرساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران میرسدبامن خزانی میکند

 

طفل بودم دزدکی پیرو علیلم ساختن

آنچه گردون میکندبامانهانی میکند

 

شهریاراگو دل ازمامهربانان نشکنید

ورنه قاضی درقضانامهربانی میکند

 

استاد شهریار

در مدح امیرالمومنین حضرت امام علی (ع) 2336

در مدح  حضرت علی (علیه السلام)

 

علي آن شير خدا شاه عرب 

الفتي داشت با اين دل شب

 

شب ز اسرار علي، آگاه است 

دل شب محرم سرّ الله است

 

شب علي ديد به نزديکي ديد 

گر چه او نيز به تاريکي ديد

 

شاه را ديد به نوشيني خواب 

روي بر سينه ديوار خراب

 

قلعه‌باني که به قصر افلاک 

سر دهد ناله زنداني خاک

 

اشكباري که چو شمع بيزار

مي‌فشاند زر و مي‌گريد زار

 

دردمندي که چو لب بگشايد 

در و ديوار به زنهار آيد

 

کلماتش چو در آويزه گوش 

مسجد کوفه هنوزش مدهوش

 

فجر تا سينه آفاق شکافت

چشم بيدار علي خفته نيافت

 

روزه‌داري که به مُهر اسحار 

بشکند نان جوين افطار

 

ناشناسي که به تاريکي شب

مي‌برد نان يتيمان عرب

 

تا نشد پردگي آن سرّ جلي 

نشد افشا که علي بود علي

 

شاهبازي که به بال پر راز 

مي‌کند در ابديت پرواز

 

شهسواري که به برق شمشير 

در دل شب بشکافد دل شير

 

عشقبازي که هم آغوش خطر 

خفت در خوابگه پيغمبر

 

آن دم صبح قيامت تأثير 

حلقه در شد از او دامنگير

 

دست در دامن مولا زد در

که علي بگذرد از ما مگذر

 

شال مي‌بست و ندايي مبهم 

که کمربند شهادت را محکم

 

پيشوايي که ز شوق ديدار 

مي‌کند قاتل خود را بيدار

 

ماه محراب عبوديت حق 

سر به محراب عبادت منشق

 

مي‌زند پس‌، لب او کاسه شير 

مي‌کند چشم اشارت به اسير

 

چه اسيري که همان قاتل اوست 

تو خدايي مگر اي دشمن دوست

 

در جهان اين همه شر و همه شر

ها علي بشر کيف بشر

 

کفن از گريه غسال خجل

پيرهن از رخ وصال خجل

 

محمد حسين شهريار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

غزل 2089

غزل

 

تا بود خون جگر خوان جهان اینهمه نیست

غم جان گر نخورد کس غم نان اینهمه نیست

 

دیده بگشا که همه دیدن جانان غرض است

دل اگر بنده ی او دادن جان اینهمه نیست

 

دگران دشمن و دامند تو تا دم باقی است

دوست را باش که یاد دگران اینهمه نیست

 

گو میا سرزده ای شمع به خلوتگاه راز

شاهد من که ز دل تا به زبان اینهمه نیست

 

می توان بخت جوان داشتن و دانش پیر

طفل من فاصله ی پیر و جوان اینهمه نیست

 

شهسوارا برکابی که دهد توسن بخت

نزنی پای که در دست عنان اینهمه نیست

 

دیو خفته است زمین ، بر سر و رویش ندوی

کز لب دوخته تا چاک دهان اینهمه نیست

 

همتی کن که به هر باد و دم از رو نروی

پشّه گر پیله کند پیل دمان اینهمه نیست

 

مرد آنست که با پای خود آید به مزار

ورنه بر دوش کسی بار گران اینهمه نیست

 

کدخدا گر سر پاس گله دارد از گرگ

آش و دوغاب سگ و مزد شبان اینهمه نیست

 

گفتم این لاله سزد تاج بهارش خوانی

باغبان گفت به تاراج خزان اینهمه نیست

 

از گدا پرس که تابوت شهش گفت به گوش

مهلت تاج زر و تخت روان اینهمه نیست

 

گر من از مویه شدم مویی و رفتم ز میان

به فدای تو که ای موی میان اینهمه نیست

 

شهریارا هوس نام ، نشان خامی است

پیش ما سوختگان نام و نشان اینهمه نیست

 

 استاد شهریار

غزل 1907

غزل

« کاروان بی خبر »

 

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

 

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

 

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

 

ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است

مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست

 

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

 

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

 

شهریارا عقب قافله کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست

 

استاد شهریار

حضرت امام زمان (عج) 1885

یوسف گمگشته

 

یارب آن یوسف گمگشته به من بازرسان

تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان

 

ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف

این زمان یوسف من نیز به من بازرسان

 

رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند

یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان

 

از غم غربتش آزرده خدایا مپسند

آن سفرکردهء ما را به وطن بازرسان

 

ای صبا گر به پریشانی من بخشائی

تاری از طرّه آن عهدشکن بازرسان

 

شهریار این دُرِ شهوار به دربار امیر

تا فشاند فلکت عقد پرن بازرسان

 

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

حضرت امام زمان (عج) 1844

انتظار فرج

 

ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو

مه برلب افق لبه ای از کلاه تو

 

لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم

شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو

 

کی میرسی به پرچم خونین چون شفق

خورشید و مه سری به سنان سپاه تو

 

ای دل فریب جادوی مهتاب شب مخور

زلفش کشیده نقشه روز سیاه تو

 

شاها به خاکپای تو گل ها شکفته اند

ما هم یکی شکسته و مسکین گیاه تو

 

من روی دل به کعبه کوی تو داشتم

کآمد ندای غیب که این است راه تو

 

یک نوک پا به چادر چوپانیم بیا

کز دستچین لاله کنم تکیه گاه تو

 

آئینه سازمت همه چشمه سارها

وز چشم آهوان بنوازم نگاه تو

 

بعد از نوای خواجه شیراز شهریار

دل بسته ام به ناله سیم سه گاه تو

 

استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

حضرت امام زمان (عج) 1795

انتظار

 

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت 

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت 

 

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست 

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت 

 

ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار 

به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت 

 

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه 

نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سیاهت 

 

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست 

تویی که سوده کمربند کهکشان کلاهت 

 

جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید 

به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت 

 

در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر 

دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت 

 

اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک 

اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت 

 

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش 

که روی ماه سیه می‌کند به دوده آهت 

 

کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت 

چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پَر کاهت 

 

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی 

که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت 

 

خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری 

تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت

 

 استاد شهریار

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

حضرت امام زمان (عج) 841

حضرت امام زمان (عج)

 

به بارگاه نگاهت بهار می‌بینم

بهار را بدرت جان نثار می‌بینم

 

به بال عشق تو بتوان بر اوج‌ها پر زد

فلک بـه نام تو اندر مدار می‌بینم

 

نوای نای دل کعبه جز ولای تو نیست

طواف کوی تو را افتخار می‌بینم

 

جمال کعبه ز خال تو آبرومند است

وگرنه سنگ و گِلِ بی‌عیار می‌بینم

 

چو سعی بی تو یکی پسته‌ایست دور از مغز

نماز بی تـو بسی شرمسار می‌بینم

 

محمد و علی و فاطمه، حسن و حسین

ز چِهر پاک تو مهدی، نگار می‌بینم

 

مقام و حجر و حجرناودان و زمزم مهر

چو مُستَجار درت، خاکسار می‌بینم

 

به عشق روی تو بوسند حاجیان عرفات

تو را فروغ سماوات یار می‌بینم

 

به ‌دور شمع گرانت وقوف و بیتوته است

به سوی خصم تو رمی جمار می‌بینم

 

رخ تو چشمه خورشید و دیده‌ام خفاش

ز گرد و خاک معاصی است تار می‌بـینم

 

تو آفتاب گران سنگ عرصه امید

جهان به ‌راه تو چشم انتظار می‌بـینم

 

رخ کریم تو از کعبه می‌دمد فردای

ازین سرای گل روزگار می‌بـینم

 

بتاب شمسِ پسِ ابرِ غیب، ای موعود

زمانه در کفِ قومِ شرار می‌بینم

 

مرحوم سید محمد حسین بهجت تبریزی

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه

حضرت امام زمان (عج) 801

 حضرت امام زمان (عج)

 

کارِ گُل زار شود ،گر تو به گلزار آئی

نرخ یوسف شکند ،چون تو به بازار آئی

 

ماه در ابر رَوَد، چون تو برآیی لب بام

گل کم از خار شود ،چون تو به گلزار آئی

 

شانه زد زلف جوانان چمن ،باد بهار

تا تو پیرانه سر ای دل، به سرِ کار آئی

 

روز روشن به خود از عشق تو کردم ،شب تار

به امیدی که توأم ،شمع شب تار آئی

 

چشم دارم ،که تو با نرگس خواب آلوده

در دل شب ،به سراغ من بیدار آئی

 

عمری از جان بپرستم ،شب بیماری را

گر تو یک شب، به پرستاری بیمار آئی

 

ای که اندیشه ات از حال گرفتاران ،نیست

باری اندیشه از آن کن، که گرفتار آئی

 

با چنین دلکشی، ای خاطره ی یار قدیم

حیفم آید ،که تو در خاطر اغیار آئی

 

استاد شهریار

در مدح حضرت امام حسین (ع) 629

 در مدح حضرت امام حسین (علیه السلام)

 

اگر چه رند و خراب و گدای خانه به دوشم

گدائی در عشقت به سلطنت نفروشم

 

اگر چه چهره به پشت هزار پرده بپوشی

توئی که چشمه نوشی من از تو چشم نپوشم

 

چو دیگجوش فقیران بر آتشم من و جمعی

گرسنه غم عشقند و عاشقند به جوشم

 

فلک خمیده نگاهش به من که با تن چون دوک

چگونه بار امانت نشانده اند به دوشم

 

چنان به خمر و خمار تو خوابناکم و مدهوش

که مشکل آورد آشوب رستخیز به هوشم

 

صلای عشق به گوشم سروش داده به طفلی

هنوز گوش به فرمان آن صلای سروشم

 

تو (شهریار) بیان از سکوت نیم شب آموز

گمان مبر که گرم لب تکان نخورد خموشم

 

استاد شهریار

در مدح حضرت امام حسین (ع) 628

در مدح حضرت امام حسین (علیه السلام)  

 

ای طلوع آیت والشمس در سیمای تو

سوره والوطور وصف سینه سینای تو

 

دعوت معراج و مهمانی عرش کبریا

بوالعجب تشریف سلطانیست بر بالای تو

 

وه که درپیچید عرش و فرش در یک چشم زد

زیر پای رفرف کون و مکان پیمای تو

 

شهسوار ذی القرن ان شاهباز دست غیب

چون عقابی در رکاب موکب والای تو

 

ما غریق لجه و کشتی و کشتیبان توئی

ای دل دریا دلان غرق دل دریای تو

 

گوش دل بگرفتی از وای غراب کفر و کین

گر نخواندی بلبل توحید در أوای تو

 

آب حیوانی که خضرش چشمه در ظلمات یافت

قطره ای بود از دل دریای گوهر زای تو

 

آنچنان تاویل شد قران که در طی قرون

اهرمن را گفت هان یا جای من یا جای تو

 

منبر و محراب شد بازیچه دست ستم

آسمان چرخید تا تعبیر شد رویای تو

 

خفتگان خاک و خون بر خیزد از خواب قرون

وآسمان از صیحه بر پا میکند غوغای تو

 

چشم خود بین جهان دارد خدا بین میشود

توتیای چشم خود کردند خاک پای تو

 

(شهریارا) گر حقایق را نمودی وای من

ور زبان و دل یکی با ما نبودی وای تو

 

استاد شهریار

خروج از مدینه 581

 خروج از مدینه

 

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

 

از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین

 

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین

 

پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

 

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

 

رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

 

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

 

سروران، پروانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

 

سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

 

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

 

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین

 

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

 

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

 

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

 

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

 

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

 

استاد شهریار

در مدح امیرالمومنین حضرت علی ابن ابیطالب (ع) 285

حضرت علی ابن ابیطالب (علیه السلام)

 

علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را

که به ماسوا فکندي همه سايه‌ي هما را

 

دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين

به علي شناختم به خدا قسم خدا را

 

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علي گرفته باشد سر چشمه‌ي بقا را

 

مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

 

برو اي گداي مسکين در خانه‌ي علي زن

که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را

 

بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من

چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا

 

بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب

که علم کند به عالم شهداي کربلا را

 

چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازان

چو علي که ميتواند که بسر برد وفا را

 

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملک لافتي را

 

بدو چشم خون فشانم هله اي نسيم رحمت

که ز کوي او غباري به من آر توتيا را

 

به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت

چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را

 

چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

 

چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم

که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را

 

«همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي

به پيام آشنائي بنوازد و آشنا را»

 

ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب

غم دل به دوست گفتن چه خوشست «شهريارا»

 

مرحوم محمّد حسین بهجت تبریزی (شهریار)