قیام حضرت امام حسین (ع)

 

بخش نهم

 

اینچنین گوید علی بن طعان

آخرین کس من بُدم از کوفیان

 

گفت باشد گر در اینجا کارزار

کوه باید پشت سر گیرد قرار

 

بار بگشودند مردان دلیر

کرد منزل شه در آن دشت کویر

 

ساتی نگذشت حر نامدار

با سپاه بیکران شد آشکار

 

جملگی ناراحت از سوز عطش

آن سواران با اجل در کش مکش

 

صف کشیدند آن سپاه کینه جو

پیش آن شه لیک خشگیده گلو

 

شاه زد بر یاوران خود صلا

کای دلیران دیار کربلا

 

هان مترسید ای گروه با شرف

پیش روی دشمنان بندید صف

 

این جماعت گر کند اقدام جنگ

عرصه را سازید بر این قوم تنگ

 

بسته شد از هر دو جانب چون صفوف

دستهای جنگجویان در سیوف

 

حجت حق بی پناهان را پناه

دید آثار عطش در آن سپاه

 

کرد رو بر یاورانش آن جناب

هان دهید این قوم را الساعه آب

 

مشگها در دست یاران امام

کرد سیراب آن جماعت را تمام

 

آب دادند آن یلان نیکخواه

هم بخود هم چارپایان سپاه

 

اینچنین گوید علی بن طعان

آخرین کس من بُدم از کوفیان

 

بر سپاه حر گردیدم قرین

تا نظر افکند بر من شاه دین

 

از ره احسان ولی ذوالمنن

کرد سیرابم به دست خویشتن

 

ماند در آنجا ولیّ ذوالجلال

با سپاه حر تا وقت زوال

 

حر با آن شه مدارا می نمود

نه درشتی و نه ایذا می نمود

 

ظهر شرعی شد موذن گفت اذان

با ردا آمد امام انس و جان

 

ایستاد اندر میان دو سپاه

گفت بعد از حمد و تقدیس الاه

 

ایها الناس ای گروه بی وفا

من نه بیخود آمدم سوی شما

 

نامه ها بنوشته دعوت کرده اید

حالیا بر جنگ سبقت کرده اید

 

جملگی قول اطاعت داده اید

وعدۀ یاری و نصرت داده اید

 

گر وفا دارید در گفتارتان

منطبق با گفته ها رفتارتان

 

باز بیعت های خود محکم کنید

دست بر دستم همه با هم کنید

 

ور همه بیعت ز من بشکسته اید

بهر خونریزی بره بنشسته اید

 

گرپشیمان گشته اید و رو سیاه

ره دهیدم باز گردم تا ز راه

 

در جواب حجت پروردگار

ماند ساکت آن گروه بی وقار

 

بر موذن گفت آن میر حجاز

تا اقامت گوید از بهر نماز

 

گفت با حر آن زمان شاه جهان

با سپاهت رو نماز ظهر خوان

 

حر گفت ای جهان را مقتدا

می کنم من بر جنابت اقتدا

 

با وجودت ای شهنشاه انام

کی توانم شد جماعت را امام

 

گشت مشغول نماز آن مقتدا

هر دو لشگر کرد بر وی اقتدا

 

وقت عصر آن خسرو ملک حجاز

بر سپاهش داد فرمان نماز

 

هر دو لشگر را خدیو ماسوا

در نماز عصر هم شد مقتدا

 

از نماز عصر فارغ گشته شاه

ایستاد اندر میان دو سپاه

 

اندر آن گرمای سوزان شاه دین

گفت با صوت بلند و دلنشین

 

گر بپرهیزید ای قوم از خدا

می شود خشنود خالق از شما

 

من به حقم خود زاولاد رسول

مادرم صدیقۀ کبرا بتول

 

جدّ من افضل بود از کاینات

ما سزاواریم از قوم طغات

 

حکمرانی و خلافت آن ماست

کار اولاد امیه نابجاست

 

بر خلاف حق ریاست می کنند

بی جهت با ما رقابت می کنند

 

گر شما خارج ز ایمان گشته اید

ور ز قول خود پشیمان گشته اید

 

نک به یکسو در روید از راه من

باز گردم تا بجای خویشتن

 

نامه های تان مرا مجبور کرد

تا شدم با عترتم صحرانورد

 

حر گفتا ای ولی دادگر

نیستم زان نامه ها من با خبر

 

تا شنید این حرف میر مقتدا

خواست شه از ابن سمعان نامه ها

 

او یکی خرجین بیاورد آن زمان

بود پر از نامه های کوفیان

 

شه بریخت آن نامه را بر زمین

حر گفتا بر شه دنیا و دین

 

من از آنها نیستم ای شهریار

که شوم بر محضرت دعوت نگار

 

من یکی مأمورم و محکوم حکم

می کنم الان به تو معلوم حکم

 

من برم باید تو را ای خوش نهاد

پیش مولایم عبید ابن زیاد

 

داد پاسخ پور شیر لایزال

مرگ نزدیک است برتو زین خیال

 

پس به یاران گفت آن میر نبیل

وقت کوچ است ای جماعت اَلرّحیل

 

طبق امر سرور آل نزار

نو خطان کردند زنها را سوار

 

دست اندر قبضۀ شمشیر تیز

شد سوار اصحاب شاه رستخیز

 

خواست برگردد ولیّ لاینام

حر مانع شد ز برگشت امام

 

گفت برگردان ز برگشتن مسیر

من برم باید ترا پیش امیر

 

با کمال خشم شاه تاجدار

این چنین گفتا به حر نامدار

 

گر بیفتد این هوا اندر سرت

در عزایت می نشانم مادرت

 

ای مطیع امر اولاد زنا

باز گو آخر چه می خواهی زما

 

حر گفتا من یکی نام آورم

برزبان آرد کسی گر مادرم

 

هر که باشد من جوابش می دهم

مادرش را نام با خفت برم

 

مادرت زهراست بانوی جهان

من نیارم نام اورا بر زبان

 

چیست مقصودت بگفتا شاه دین

گفت مقصودم نباشد غیر از این

 

بایدت نزد عبیدالله برم

نیست غیر از این مرام دیگرم

 

من نیم مأمور بر جنگ شما

با من آیی باید ای میر هدا

 

این چنین فرمود بر وی شهریار

نیستم من تابع قوم نقار

 

حر گفتا ای امام کائنات

دست بردارم زتو هیهات و هات

 

در میان بس گفتگو ها شد کرار

عاقبت گفتا به شه آن نامدار

 

من نه مأمورم نمایم کار زار

نه گذارم باز گردی زین دیار

 

بایدت بر کوفه بردن لاجرم

گر قبولت نیست ای میر حرم

 

پیش گیر الان رهی ای نیک نام

نه به یثرب منتهی گردد نه شام

 

تا نویسم نامه بر این زیاد

بلکه طوری باشد ای شاه معاد

 

من ز ناچاری نسازم با تو جنگ

تا نگردد نامم آلوده به ننگ

 

از طریق قادسیه آن جناب

ره بگردانید بر چپ با شتاب

 

حر هم با لشگر پیمان شکن

گشت همراه امام ممتحن

 

طی ره کردند آنان تا عذیب

در حضور عالم اسرار غیب

 

چارتن از سمت کوفه شد پدید

رو به اردوی شهنشاه وحید

 

جملگی آن چارتن اشتر سوار

در کُتَل اسب هلال نامدار

 

رهبر آنها که عاری از بدیست

خود طرّماح و پدر او را عدیست

 

تا شدند آنان شرفیاب حضور

گفت بر سلطان دین حر غیور

 

تازه واردها که اهل کوفه اند

من کِشم باید همانها را به بند

 

تا به کوفه باز گردانم همه

داد پاسخ شاه دین بی واهمه

 

این همه باشند از انصار من

از دل و جان یاور و غمخوار من

 

من به آنها لطف و رأفت می کنم

همچو خود زانها حمایت می کنم

 

گر بخواهی حفط جان خویشتن

پاسدار اکرام مهمانان من

 

ور خلاف گفته ام سازی عیان

با تو می جنگم به تیغ جانستان

 

حر شد شرمنده از گفتار خود

منصرف شد از خشن کردار خود

 

کرد پس محبوب حیّ ذوالجلال

حال اهل کوفه را ز آنان سوال

 

یک تن از آنان مُجمع نام او

ابن عبدالله و گفتارش نکو

 

گفت اشراف بزرگ کوفیان

رشوه های بس بزرگ و بس کلان

 

اخذ کردند از عبید ابن زیاد

دین خود دادند چون کاهی بباد

 

بر قتالت بسته اند آنان کمر

باقی مردم ز هر جا بی خبر

 

مرغ روح شان زند پر بهر تو

تیغ های شان ولی بر قهر تو

 

شه بگفتا ماجرای پیک ما

شد بگو منجر آخر بر کجا

 

گفت در دامش فکند ابن تمیم

پس فرستادش به کوفه آن لئیم

 

زادۀ مرجانه مجبورش نمود

تا کند آن مرد بر منبر صعود

 

بد بگوید بر تو و بر مرتضی

لیک آن مرد دلیر و با وفا

 

تا به منبر کرد در کوفه صعود

بر تو و جد تو گفتا بس درود

 

کرد با لعنت ز آل هند یاد

خاصه نفرین کرد بر ابن زیاد

 

داد بر مردم نوید حضرتت

خواند اهل کوفه را بر نصرت ات

 

زادۀ مرجانه بس شد خشمناک

گفت باید گردد این یاغی هلاک

 

بی وفاها کینه ظاهر ساختند

آن دلاور را ز بام انداختند

 

زین سخن شاهنشه گردون مدار

ریخت اشک از دیده اش بی اختیار

 

مَن قَضی نَحبه بفرمود آن جناب

بعد از آن گفتا بسوز و التهاب

 

ای خدا بر روح او رحمت نما

در بهشت عدن وَاجمَع بَینَنا

 

پس طرّماح آمده بر نزد شاه

گفت آهسته به اشک و سوز و آه

 

من نمی بینم به دورت کثرتی

گرچه خود آگاه از این صحبتی

 

لشگر حرّت بود کافی به جنگ

می نماید عرصه را بهر تو تنگ

 

لیک من ای خسرو عالی شئون

خواستم از کوفه تا آیم برون

 

لشگری دیدم به پشت شهر من

کثرتش داند خدای ذوالمنن

 

آن چنان لشگر ندیدم تا بحال

ماجرا را از یکی کردم سوال

 

گفتم این لشگر بسیج از بهر کیست

گفت بر قتل حسین بن علیست

 

کی شود با عده ای کم بی درنگ

با چنان لشگر ترا یارای جنگ

 

می دهم سوگند بر حی قدیر

تا توانی فاصله از کوفه گیر

 

گر شوی نزدیک کوفه یک وجب

خون نو ریزند اشرار عرب

 

جای امن و معقلی خواهی اگر

تا شوی آسوده از بیم خطر

 

نک بیا با من ایا شاه جهان

ساز در کوه "اجاء" بر خود مکان

 

باشد آنجا جایگاه حی ها

مأمن از هر لشگر جور و جفا

 

پادشاهان بزرگ روزگار

خواسته سازند با ما کار زار

 

برده ایم آنجا پناه ای ذیشئون

گشته ایم از دستبردشان مصون

 

در جوابش گفت آن میر هدی

حق عطا سازد تو را خیرالجزاء

 

کی توانم کرد قصد انصراف

کی توانم کرد بر عهدم خلاف

 

خوابگاه من زمین کربلاست

باشد آری آنچه تقدیر خداست

 

می نویسند اهل تاریخ و سیر

کاندر آن صحرای پرخوف و خطر

 

خود طرّماح عدیّ نامدار

حمل می کردی به اهلش خواربار

 

قول نصرت داد آن پیمان درست

تا رساند خواربارش را نخست

 

بازگردد بر حضور شهریار

در رکاب شاه باشد جان نثار

 

رفت و باز آمد ولی اندر عُذیب

باخبر شد آشکارا گشته غیب

 

گفته بود هر آنچه شد گشته پدید

شاه دین را کرده اند اعدا شهید

 

رهسپر گردید امام عرش جاه

کرد در قصر مقاتل جایگاه

 

خرگهی جلب نظر کرد از امام

شه زصاحب خیمه شد جویای نام

 

یکنفر گفت از عبیدالله نام

والدش حرّ است و جُعفی از لئام

 

کرد احضارش به محضر آن جناب

رفت پیک و لیک منفی شد جواب

 

خاست با نفس نفیس خود امام

پیش او رفت و بفرمودش سلام

 

دعوتش بر نصرت خود کرد شاه

داد پاسخ شاهدم باشد الاه

 

آمدم از کوفه من بر این دیار

تا ببینم روی تو ای شهریار

 

گفت شه داری گر از یاری ابا

از خداپرهیز کن در قتل ما

 

صوت استنصار من گر بشنوی

باشی اندر جایگاهی منزوی

 

هرکجا باشی خدای آب و خاک

سازدت با بدترین وضعی هلاک

 

گفت گر خواهد خدای ذوالعلاء

این چنین شاید نباشد کار ما

 

شاه دین برگشت سوی منزلش

تا سحر گه ماند با سوز دلش

 

صبحگه فرمود آن عالی جناب

یاورانش را که بردارید آب

 

تا شب اردوی همایون امام

طی ره کردند با سعی تمام

 

سوق میدان آن شهنشاه عرب

لشگرش را متصل بر سوی چپ

 

تا کند از لشگر حرّش بدور

لیک مانع می شدی حرّ غیور

 

خواستی شه تا ازو گردد جدا

او به سمت کوفه بردی با جفا

 

این کشاکش بود بین حرّ و شاه

با تناقض طی می کردند راه

 

تا رسیدند آن دولشگر از قضا

بر دیار ریگزار کربلا

 

شاه دید از سمت کوفه شد عیان

تند رو پیکی بدوش او کمان

 

او نکرده اعتنایی بر امام

کرد بر حر و سپاه او سلام

 

نامه ای بر حر داد آن بد سیر

آن دلاور کرد بر نامه نظر

 

اسب پیش تاجدار دین دواند

با ادب آن نامه را بر شاه خواند

 

بود مسطور اندر آن نامه چنین

عرصه را کن تنگ بر سلطان دین

 

در بیابانی فرود آر آن جناب

که نه آبادی شود آنجا نه آب

 

داده ام دستور من این پیک را

تا نگردد لحظه ای از تو جدا

 

هر عملکرد تو را سرّ و علن

او کند فوری گزارش بهر من

 

تا شود کشته عزیز بوتراب

خاتمه پیدا کند این انقلاب

 

حرّ گفت از من مشو شاها ملول

اندر این صحرا کنی باید نزول

 

گفت شه مهلت بده ای نیک خو

تا کنیم اندر حوالی جستجو

 

غاضریّه یا حدود نینوا

بلکه باشد جای خوش آب و هوا

 

حرّ گفتا غیر ممکن باشد این

با وجود این کماندار لعین

 

کی توانم شد مخالف در وداد

بر امیر خود عبید ابن زیاد

 

اینچنین گفتا زهیر پاک ذات

اذن ده ای مقتدای کائنات

 

اندر این صحرا کنیم آغاز جنگ

عرصه را بر کوفیان سازیم تنگ

 

شاه گفتا خوش ندارم این مقال

باشد از ما اولین جنگ و قتال

 

دوم ماه محرم بود شاه

کرد در آن دشت سوزان جایگاه

 

ادامه دارد ...

 

مرحوم حسینی سعدی زمان

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه