احوالات خروج از مدینه

 

صدای بانگِ جرس ، کاروان مهیّا شد

دلِ تمام عوالم گرفت و غوغا شد

 

حسینِ فاطمه راهیِ کربلا شده و...

دو چشمِ زینبِ کبری ، شبیهِ دریا شد

 

مدینه شهرِ نبی بود ، شهرِ خوبی ها

ولی چه عرصه ی تنگی برای آقا شد

 

رسید جای بلندی که شهر پیدا بود

نگاه کرد و دلش بی قرارِ زهرا شد

 

وداع کرد و ، روانه به سوی وادیِ عشق

عزیزِ فاطمه راهیِ کوه و صحرا شد

 

نگاه کرد به اصغر ، به روی دخترِ خود

دلش شکست و گرفتارِ کارِ دنیا شد

 

در این میانه ، زنی پشتشان دعا میخواند

نگاهِ امِّ بَنین خیره بر پسرها شد

 

خدا کند که دوباره حسین برگردد

دعای مادری اش پشتِکارِ سقّا شد

 

خبر نداشت که گودالِ کربلا روزی ،

سَرِ عبا و عمامه ، چقدر دعوا شد...

 

پوریا باقری

منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه