غزل 3985
غزل
خاک را منزلتی در همه ایجاد نبود
(گر نبودی به زمین خاک نشینانی چند)
بیتِ داخلِ پرانتز از حکیم حاج مُلّا هادی سبزواری
متخلّص به اسرار می باشد.
(آب) شهد است اگر ، زهر از او بِه ، که نشد
به دمی همدمِ لعلِ لبِ عطشانی چند
جانِ (آتش) به سَقَر باد که خصمانه نسوخت
خرمنِ هستی بی عاطفه انسانی چند
(خاک) را خاک به سر باد که مخسوف نکرد
به بیابانِ بلا غافل و نادانی چند
دمِ صبح است اگر (باد) به چاه اندر باد
شد دمِ نائرهء خیمهء سوزانی چند
خس و خاشاک مگر سُندس و استبرق بود
که کفن شد به تنِ زخمی عریانی چند
شست از صفحهء امکان رقمِ عیش و سُرور
اشکِ بی فاصلهء دیدهء گریانی چند
رشتهء نظمِ طبیعت ز چه یارب نگسیخت
چاک ، آندم که شد از غصّه گریبانی چند
مرد اندر همه آفاق توان گفت که نبود
به جز آن در رهِ حق کشته شهیدانی چند
هر یکی را هوس این بود که از بهرِ نثار
کاش در جسم همی بود مرا جانی چند
به سرِ نعشِ شهیدان دلِ دشمن بگداخت
اثرِ نالهء جانسوزِ نواخوانی چند
کلماتِ داخلِ پرانتز ،
عناصر اصلی هستند که به عناصرِ اربعه مشهورند.
مرحوم عابد تبریزی
منبع مجموعه کانالهای مدح و مرثیه
با سلام